برادرزاده م اومده پیشم میگه :


عمو دکمه پیراهنمو ببند


نگاش کردم ،نگاهی پر از بغض، زل زده بهم


زبونم بند اومد ته دلم
فریادی کشیدم بلند


آخه به بچه چجوری حالی کنم دستام کار نمیکنن ...


خدایا قربون حکمتت برم